A2
شعر
من مراد دل خود در تو نمی پندارم همین... آنها که این مطلب را نمیخوانند دو گروهند . یا خیلی خودشیفته اند یا خیلی دیوانه . خیلی خود شیفته ها که مشخص است دیگر ! آنها از روی خود شیفتگی بالا خود را عاقل میپندارند و خیلی دیوانه ها هم که خیلی دیوانه اند که خود را عاقل فرض میکنند . پس دم همه ی اونایی که این مطلب را میخوانند گرم من بزرگترین قاچ هندوانه را میخواستم و وقتی برش میداشتم بابایم آن را کوچولو کوچولو میکرد و دیگر آن را نمیخواستم . چون دیگر آن بزرگترین قسمت هندوانه نبود و من بزرگترین قاچ هندوانه را میخواستم آدم بزرگها این را نمیفهمند و بعضی وقتها باید با جیغ متوجهشان کرد . .......................................................................................................................................... بعد از یک ماه هوا خوری در کارگاه و آن دستگاه را یاد گرفتن و مقداری اتوکد و نقاشاشی کردن و شعر گفتن و ایده دادن در باب دکوراسیون و . و . و دیشب دایی کوچمان فرموندند که میخواهند بفرستندمان واحد کنترل کیفیت پیش خانم ... ما هم فرمودیم : خب دایی جان ما خجالت میکشیم و ... البته یکی اش هم همین خجالت بود که داییمان فرمودند : غلط کرده ای . خجالت میکشی ؟ اونم کی ؟ تو ؟! (خودمان هم دیدیم بی راه نمیگوید . انصافا هم کدامین خجالت ؟ اونم کی؟ من؟) دیگریش این بود که همان جا پیش مهندس میثم راحت تر بودیم دیگر (البته این را به داییمان نگفتیم) و در هر حال بنا بر این شد بنده بروم واحد کنترل کیفیت پیش خانم ... *** صبح زود رفتیم حمام و آنکادری کردیم و دندانها را دانه دانه مسواکی نموده و لباس خوشکل پوشیده و اتکلنی زده و کفشهای طلاییمان را هم پایمان کردیم که از این به بعد همکار یک خانم خوش تیپ میشویم و باید سر و وضعمان نیکو باشد و ... *** صبح دایی هاهمان با اسب سفیدشان آمدند دنبالمان و خیلی خوش تیپ و خوشحال رفتیم سوار ماشین و لمی دادیم که به به ! چه فرد متشخصه خوش پوشی آخر ما چه می دانستیم که دایی بزرگمان به دایی کوچکمان میگوید این علی را بفرستیمش پای دستگاه پادویی هم کار یاد میگیرد و هم مرد میشود و هم شعر و شاعری میرود از سرش و هم و هم و هم . خلاصه اینکه کفشهای طلاییمان را در آوردند از پایمان و کفشهای سیاه آهنی کردند پایمان شلوار لی خوشکلمان را به انضمام پیراهن تازه اتکلن خوردمان درآوردند و یک دست لباس سرمه ای (که کوچکترین سایزش زار میزد در تن ما) کردند تن ما . و از بوق صبح تا بوق شب تراش دادیم دل سنگ آهن را البته شبانگاهان نیز انگار نه انگار - خودمان را از تکاپو نیانداخته و با همان استیل و کفشهای طلاییمان با همان لبخند مانوس همیشگی پریدیم سوار رعد سپید دایی جان و بماند که وسط راه هم با بار و بنه اضافی پیادمان کردند و پای سیاه جایگزین اسب سفید شد ( از همان نگاه اول تا آخرین نگاههایم ) حالا همشان تاریخی شده اند همشان خاک خورده اند . باید نگاه نویی بینمان رد و بدل شود . و حالا باز هم محتاجم . محتاج چشمهایت که ببینمشان اصلا این بار که دیدمشان عکس می اندازم ازشان و میچسبانم روی دیوار روبروی تختم و شبها آنقدر نگاهت میکنم تا بخوابی آخر تو که میدانی که تا تو نخوابی من نمیخوابم و از بنده انکار : که عمه جان دوس ندارم آخر – آب مرغ را- و عمه مصرانه به اصرار خود پای فشرده و گفتند : چشمت را ببند و دماغت را بگیر و بکش بالا بنده هم که عاصی و طاغی و یاغی و همچنین شاکی شده بودم گفتم که : اصلا خودتان چشمانتان را ببندید و خیال کنید که بنده خوردم وقتی اعصابم خورد میشود . کارهای شگفتی میکنم مثلا همین پری شب که با بابایمان در رستوران دعوایمان شد ، یک پیتزا و دو سیخ جوجه و یک نوشابه خانواده را بلعیدیم (و خودمان هم هنوز در شگفتیم که چگونه) و خاطر همایونیمان کمی التیام یافت یا امروز که جر و بحثمان شد با خانمان و 12:30 ظهر زدیم بیرون از خانه و از خانمان تا پارک لاله (فاصله ای بالغ بر آزادی تا انقلاب) را که با امیر قرار داشتیم پیاده گز نمودیم و کمی آرامش که نه – دیگر وقتی رسیدیم خانه 9:30 شب بود و جانی برای جر و بحث نداشتیم و وقتی دوختیمشان فهمیدیم که جدایشان چقدر بهتر بود این روزها کنایه مردم هست این روزها گدایی گندم هست این روزها کلام همه بغض است دربغض هم صدای دلم گم هست این روزها شبیه تو میخندم روزی دگر شبیه تو بارانم هستی بهار زندگیم ؛ سبزی سبزی و من شبیه تو میگردم سبزی و من شبیه تو میمانم

![]()
| Design By : Night Skin |

